پیرمرد هیزم شکن خط نوشتن نمی دانست. هرگز کتابی نخوانده بود. شاید بهتر باشد بگویم کتابی نیز ندیده بود. او تمام درس هایش را از طبیعت آموخته بود. از گل ها، درس ایمان. گل به عنوان یکی از ظریف ترین و آسیب پذیرترین نمونه های جاندار طبیعت، زندگی کوتاه و سختی دارد، با این حال هر روز صبح شکوفا می شود و کمالات خود را عرضه می کند. گل به خداوند ایمان دارد، گل به خداوند لبخند می زند و خداوند نیز به گل لبخند می زند. از فصول سال، لزوم تغییر و تحول را آموخته بود و این که هر روزش باید با دیروزش متفاوت باشد و این که دوران رکود و سستی سرانجام خواهد رفت و نشاط و سلامت خواهد آمد. او آموخته بود که با هر فصلی بسازد و در انتظار رفتنش باشد. از حیوانات وحشی، آموخته بود که چگونه در لحظه زندگی کند و زمان که صرفاً اعتباری از طغیان ذهن است را نادیده بگیرد. گذشته و آینده از نظر او هیچ چیز جز یک عادت بد و ناخوشایند ذهن نبودند. او اجازه نمی داد این آشغال ها و کثافات، جلا و طراوت روحش را لکه دار کند. او از آب جاری همنوازی قدرت و لطافت را آموخته بود، در همه حال شکل و حالت محیط را که او را در خود جای داده است می ...
برچسب:
نویسنده: استخدام کار
تاريخ: پنجشنبه
25 آبان
1396 ساعت: 11:50